عشق سیاه است

عشق سیاه است
چون برای اولین بار در چشمان تو دیدم
دوست دارم آتش درون قلبت را!!!
![]()
![]()
![]()

بمیرم واسه کسی که این عکس رو واسم فرستاده ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق مانند هوا همه جا جاریست ### تو نفس هایت را قدری جانانه بکش

عشق سیاه است
چون برای اولین بار در چشمان تو دیدم
دوست دارم آتش درون قلبت را!!!
![]()
![]()
![]()

بمیرم واسه کسی که این عکس رو واسم فرستاده ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

شب زيبايي بود
آن شبي را كه در آن حس كردم
دل من پرزد و سويت آمد
آن شي كز سر شب تا به سحر
بلبل باغ دلم نغمه برايت ميزد
هيچ يادت هست ؟
آن شبي را كه در ديدگانت چه تب آلود چه مست
رفت تا عمق دلم را كاويد
حاليا رفته اي و باز منم
كه به ياد تو و آن عشق عزيز
رفته ام باز به آن نقطه به شب
رفته ام تا كه بجوي دل پر مهرت را
رفته ام تا كه بجويم نور پر مهر سيه چشمت را
ولي افسوس كه ديگر حتا
سايه اي زان رخ پر مهر توام نيست كه من بسپارم به هوايش دل را
نفست را به باد بسپار
تا عطر خوشه لبانت را
در هوايه ابريه عشقم
به ساحله دلم
برساند
تا باز دوباره مزه ي عشقي سوزان را
در كنار اين ساحله بي پايان
و دريايه خروشان
بر خاطرم داغ زند

يك نفر با آن سه تار كهنه اش
روزهايم را دوباره رنگ زد
شعرهاي بي صدايم را كه ديد
پا به پاشان شعر شد ، آهنگ زد
پيچك خشك دلم را آب داد
با نسيم دفترم همراه شد
تا كوير راه من را ديد ، زود
تك درختي در ميان راه شد
ديد تا من خسته و غمديده ام
ياسمنهاي دلم را ناز كرد
شب كه شد آرام توي گوش من
گفت بايد تا سحر پرواز كرد
توي چشمم با سه تار كهنه اش
شعر باران را به آرامي نوشت
ديدم او را روي ديوار دلم
با نگاهش يادگاري مي نوشت
اگر مردم بر سر مزارم بنویسید:
که آشفته دلی در این خلوت خاموش خفته !
او زاییده ی غم بود و غم های جهان گشته فراموش
!
pesar_gomrekat@yahoo.com
وقتي گريه كرديم گفتند بچه اي !
وقتي خنديديم گفتند ديونه اي!
وقتي جدي بوديم گفتند مغروري وقتي!
شوخي كرديم گفتن سنگين باش!
وقتي سنگين بوديم گفتن افسرده اي!
وقتي حرف زديم گفتند پر حرفي !
وقتي ساكت شديم گفتند عاشقي!
گريه شايد زبان ضعف باشد شايد خيلي كودكانه شايد بي غرور اما هرگاه گونه هايم خيس ميشود ميدانم نه ضعيفم، نه يك كودك مي دانم پر از احساسم!!!![]()
pesar_gomrekat@yahoo.com
زمانه نیز دورنگ است هیچ می دانی
حکایت دل من با دو چشم روشن تو
حدیث شیشه و سنگ است هیچ می دانی
مگو که قصه ی ما را کسی نمی داند
که عشق آخر ننگ است هیچ می دانی
میان ماندن و رفتن دوباره درگیرم
دلم همیشه به جنگ است هیچ می دانی
نوشته ام سر هر کوچه روی هر دیوار
دلم برای تو تنگ است هیچ می دانی
نه خدایا
در ابتدای راه گم شده ام
نمی دانم به جستجوی رویایی کوچکم
یا فضای چشم دوست
نمی دانم
اما همیشه
ردپای یک شعر
در من هست
البته همیشه لحظه هایی هست
لحظه های سرخ
که می توانم بر خیزم و
حباب آسمان را بترکانم