|
تنها
من تو را می بینم
وقتی که مستم تنها لا به لای عشق می جویم
لیلی و مجنون را من به دنبال تو می گردم
در خواب و خیال خود ای کاش تو هم بدانی که بی تو مستم ، تنها |
| |
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 17:25  توسط علی عزیززاده
|
رخسار اوباران می بارد
در این سکوت تنهایی
اما من در خیال خود می بینم
او را به زیبایی
می روم به خواب اکنون
کم کم در یاد او
فکر می کنم که چه قشنگ است
زیبایی رخسار او
برادرم-آرش
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 17:23  توسط علی عزیززاده
|
می خواستم به کسی بگویم که به تو بگوید که دوستت دارم .
به رودخانه گفتم به تو بگوید او آنچنان سیلی تشکیل داد که تمام دنیا را فرا گرفت .
به باد گفتم طوفانی برپا کرد .
به ابر گفتم بوران را تشکیل داد .
به زمین گفتم زلزله را بوجود آورد و از هر که یاری خواستم خودش را زیر پایم نهاد تا به تو بگویم دوستت دارم.
برادرم-آرش
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 17:18  توسط علی عزیززاده
|
عشق را در چشمانش ببین که همچون مروارید در میان صدف های تنهای دریاست .
عشق را در موهایش ببین که همچون فصل برگریزان در خزان پریشان است .
عشق را در لبانش ببین که همچون زلزله ای که زمین را می لرزاند وجدت را متحرک می سازد .
و سر انجام عشق را در وجود نازنینش و در قلب پاکش بیاب که همچون لیلی به سوی تو می آید تا تو را مجنون خود سازد .

برادرم-آرش
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 17:15  توسط علی عزیززاده
|
براي تسکين خستگيهايم
واژه هاي رستگاريت را در خطوط انتظار کاشته ام
و آنها را تک به تک معنا ميکنم
تا نهالهاي بيشمار دهد مرا
درياب مرا آنگونه که من واژه هاي نامت را دريافته ام!
shabe_mahtabi2008
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 17:6  توسط علی عزیززاده
|
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت مارا غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
خفته ایم وهمه بیدار شد
قدر آیینه بدانیم چو هست
نه در آن وقت که اقبال شکست
shabe_mahtabi2008
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 12:18  توسط علی عزیززاده
|
چشمانم را نخواهم بست
دستانت را رها نخواهم كرد...
مي خواهم بماني
مي خواهم براي هميشه در كنارم بماني براي هميشه ...
چشمانم را نخواهم بست
ميترسم وقتي بيدار ميشوم رفته باشي...
دستانت را رها نخواهم كرد
ميترسم ديگر گرمي دستهايت را لمس نكنم...
تو روياي سبز مني مي خواهم بماني براي هميشه ...
shabe_mahtabi2008
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 14:43  توسط علی عزیززاده
|

آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
گر تو گویی نیست چنین ، نی شکنم ، شکر برم
آمده ام چو عقل و جان ، از همه دیده ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشغله ی سفر نرم
آمده ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم
آمده ام زر برم ،زر نبرم خبر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم ؟
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم؟
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 13:36  توسط علی عزیززاده
|

نفس نفس می زنم تو هر نفس تو رو ستایش میکنم
واسه رسیدن به تو از خدا خواهش می کنم
می ریزم اشک دلتنگی برای تو عزیزترینم
قدم می زنم به زیر بارون، زار و زار اشک می ریزم
تا شب ،صبح بشه و صبح ،شب بشه
دقایق رسیدن به تو کوتاه و کوتاه تر بشه
برسم به وصالت اگه عزیزم
دیگه اشک حسرت نمی ریزم
نکته :
با سلام به همه
می خواستم بگم شعر از نظر هر کس یه جور معنی می ده یعنی هر کسی یه سبکی رو می پسنده
ولی نه من شاعرم نه قواعد شعر گفتن رو می دونم ، پس یه موقع بی احترامی به اهله قلم نشه . من دوست دارم اون چیزایی که تو دلمه بنویسم . زدن حرف دلم خجالت نداره!
قربونه هر چی عاشقه 
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 12:44  توسط علی عزیززاده
|