باران زماني زيباست كه...
شانه اي براي تكيه دادن و دستي براي در دست گرفتن داشته باشيم...
وگرنه تنها بهانه ايست براي همراهي هق هق ما....
باران..
حالا ديگر باران هم كه نبارد...
اين باران كه بر گونه هاي ما جاريست سر بند آمدن ندارد......
اي كاش كه روزهاي آفتابي و پر اميد در پيش داشتيم
ناشناس
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 10:2  توسط علی عزیززاده
|
امشب از دوری تو دلتنگم و غم انگیزترین آهنگم 
امشب از غصه و غم لبریزم آه ای عشق مگر من سنگم
برگ از شاخه جدا در پائیز، خشک و بی حوصله و کمرنگم
بی تو من دهکده ای خاموشم ، دور افتاده ترین آهنگم
حرف ناگفته زیاد است ولی حیف در قافیه ها من لنگم
shereck_lovely_2006
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 9:32  توسط علی عزیززاده
|
چه زیباست محبت کردن و محبت آموختن و جز آن نیاموختن!!!
به همه چیز از دریچه زیبایی نگاه کردن و همه چیز را از دریچه زیبایی شنیدن!!!
چه خوب است کینه ها را دور ریختن و محبتها را جایگزین کردن!!!
چه خوب است دوباره همه چیز را به طریق دیگر از نوع شروع کردن پس از ، ناکامی در دوره اول ، جبران شکست و طلب پیروزی و تلاش برای رسیدن به آن!!
آری چه زیباست زندگی را ترازو کردن و غمها و ناکامیها را یک کفه ، و شادیها و پیروزیها را کفه دیگر قراردادن و با هردو کنار آمدن و هردو را پذیرفتن!!!
shereck_lovely_2006
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 9:29  توسط علی عزیززاده
|
انتظار واژه غریبی است...
واژه ای که ماههاست که با آن خو گرفتم که چه سخت است انتظار ...
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فردای من...
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو .
نمی دانم؟
شاید که روزی بخوانند برتو ، عشق مرا...
می دانم روزی خواهی آمد می دانم...
گریان نمی مانم خندانم برای ورودت ای عشق...
shereck_lovely_2006
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 9:27  توسط علی عزیززاده
|
... و قصاص من اين است که ،
آشکارا ببينم خداي را کنار تيرک عشق
به دار مي آويزند اين تبر بدستان جاهل
و قصاص من اين است که ،
بجرم زندگي زنداني تقدير غم باشم
ناشناس-۱
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 15:23  توسط علی عزیززاده
|
عاشق شدن عمر نوح می خواهد
صبر ایوب می خواهد
عشق مجنون می خواهد
زور فرهاد می خواهد
علم راه می خواهد ؛ اگه داری برو!!
من که می دونم میری ، ای قوربونه دل عاشقت برم .

برادرم-آرش
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 9:36  توسط علی عزیززاده
|
با یک لبخند جاهل نشو
با یک نگاه عاشق نشو
با یک بوسه لایق نشو
با یک کلک صادق نشو
رفتی جلو نادم نشو !!!!!!!!
برادرم- آرش
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 9:33  توسط علی عزیززاده
|
رفت سوی کعبه
انسان بی شمار
تو نگفتی که منم
روزی روم به آن دیار
خدایت را سپاس گو ای رفیق
گفتن از من بود و رفتن از تو یار
اگر دیدی کسی
خندید و رفت سوی بهار
شک نکن بر دیده ات
رفته ور پروردگار
برادرم-آرش
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 9:25  توسط علی عزیززاده
|
تو از کجا رسيدي تو از کجا رسيدي
تو از کدوم اتفاق به لحظه هام رسيدي
من پر از آه و افسوس توي گذرهر روز
با گريه و با زاري ، مي کردم شبامو روز
تنهاي تنها بودم ، پر از غم زندگي
لبريز از غصه ، يه دنيا دلخوردگي
تنهاي تنهاي بودم ، بي کس و بي يار بودم
براي داشتن يار ، عمري گرفتار بودم
سياهي و سفيدي دو رنگه روزگارم
از روز ديدار تو رنگين کمان يارم
دو چشمونه قشنگت تنها درمونه منه
صداي ناز و زيبات دواي جونه منه
اي بهترين دقايق ، اي تو فقط شقايق
اي واژه زندگي ، تويي برام هميشگي
علي
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 15:54  توسط علی عزیززاده
|
حال!
در دوردست ها تو را مي بينم
که مرا صدا مي زني
با شوق فراوان به سوي تو مي آيم
خزان زندگي را سپري خواهم کرد!
اگر..
به تو برسم 

علي
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 15:22  توسط علی عزیززاده
قلبت را به من بسپار
تا آواي خوش عشق را در گوشت نجوا کنم
تا بفهمي که هنوزم شقايق براي زندگي هست
علي
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 15:12  توسط علی عزیززاده
شب است من تنهايم ... روي کاغذ سفيد مي نويسم :
اگر الان تو را ندارم و در کنارم نيستي
تو اي گل من ، درهاي آرزو را به رويم نبستي
تو هرکه باشي ، هر که هستي
براي منه عاشق تمام دنيا هستي 


علي
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 15:9  توسط علی عزیززاده
هق زدم تو اين زمون که اي خداي آسمون
تو که مي دوني دردمو ، چرا نمي کني درمون
به هر دري که مي زنم دري به روم باز نمي شه
فرياد تو دلم مي ميره ، يه غمخوار پيدا نمي شه
انگاري که تو اين دنيا ، هيچکي مثل من نمي شه
کسي که قلب ساده نمي خواد
همه سوارن و هيچکس همسفر اين پياده نمي شه
تو اي خداي آسمون ، تنها موندم تو اين زمون
تو اي خالق بي همتا ، منو درياب موندم تنها
اينقده دعا کردم به درگاهت
که بالاخره نگاه کردي به اين بنده بي پناهت
اينقده زدم به درگاهت در
که آخر از اون در بيرون اومد يه سر
فرستادي آسمون ، تو يک نفر
تا که بشه واسم يه همسفر
تو اي خداي آسمون ، دوست دارم اي مهربون
نگاه کردي به اين بندت ، شادش کردي از دل و جون
حالا تا آخر زمون ، اي خداي آسمون
هم قدر تو رو ميدونم ، هم قدر اون
قلبم ميشه خونه ي اون
جايي که يه عمره مونده بي مهمون
من عاشق اون مي مونم قدر اونو خوب مي دونم
چون انو يه هديه از خداي مهربون مي دونم
علي
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 15:2  توسط علی عزیززاده
|