تبليغاتX
lovely

lovely

عشق مانند هوا همه جا جاریست ### تو نفس هایت را قدری جانانه بکش

از يک دوست (18)

حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي !
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
در كجا هستي نهان اي مرغ !
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟
هر كجا هستي ، بگو با من .
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه ديگر مي كني پروا؟
(سهراب سپهری)
 
فرستنده : مهدي
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 9:52  توسط علی عزیززاده  | 

از یک دوست (17)

 ای دوست!

 

مرا دریاب که بی تو دل دریایی ام ، مرداب غم هاست

 

 و پرنده ای زمزمه عاشقی را از یاد برده و اسیر قفس.

 

 ای دوست!

 

شمع دوستی را روشن کن و بگذار من پروانه وار گردت بگردم که بی حضورت زندگی زندان من است.

 

 مرا دریاب!!!

 

shereck_lovely_2006

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 9:17  توسط علی عزیززاده  | 

از يک دوست (16)

اسمتو گذاشتم دریا ترسیدم خشک بشی

 

اسمتو گذاشتم خورشید ترسیدم غروب کنی

 

اسمتو گذاشتم جونم ، که هر وقت ، تو ، خدایی نکرده  چیزیت شد ، من بمیرم ...

 

shabe_mahtabi2008

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 17:58  توسط علی عزیززاده  | 

از يک دوست (15)

دوست دارم نه به اندازه بارون ، چون یه روزی بند میاد

 

دوست دارم نه به اندازه ی برف ، چون یه روزی آب می شه

 

دوست دارم نه به اندازه ی گل ، چون یه روزی پژمرده می شه

 

دوست دارم به اندازه ی دنیا ، چون هیچ وقت تموم نمی شه

 

shabe_mahtabi2008

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 17:57  توسط علی عزیززاده  | 

از یک دوست(14)

خداوندا اگر تو هم درد عشق را مي كشيدي...

 

 تو هم زهر جدائي را با تلخي مي چشيدي...

 

 به مرگ آرزوهات مثل من مي رسيدي...

 

پشيمون مي شدي از اين كه عشق رو آفريدي

 

shabe_mahtabi2008

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 17:37  توسط علی عزیززاده  | 

از يک دوست (13)

  گفتي ببوس روي نيلوفر را،از عشق تو گونه هاي او را بوسيدم

 

  گفتي ستاره شو،ولي روشن کن،من همچو گل ستاره ها تابيدم

 

  گفتي براي باغ دل ييچک باش، بر ياسمن نگاه تو ييچيدم

 

  گفتي که براي لحظه اي دريا شو،دريا شدم و تو را به ساحل ديدم

 

  گفتي بيا و لحظه اي مجنون باش،مجنون شدم و ز دوريت ناليدم

 

  گفتي شکوفه کن به فصل ياييز،گل دادم و با ترنمت روييدم

 

  گفتي که بيا از وفايت بگذر،معناي بي وفايي را فهميدم

 

shabe_mahtabi2008

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 17:34  توسط علی عزیززاده  | 

از یک دوست(12)

 بي تاب بي تاب است وگريه درون چشمهايم خانه دارد

 

 زپشت پرده ی اميد وحسرت خيال مهرخ جانانه دارد

 

هميشه از خودم يرسيده ام من ، چرا آن مه زيبا از من حذر کرد؟

 

 چرا تا پيچ کوي عشق آمد ، ولي از کوچه اي ديگر گذر کرد؟

 

 هميشه از خودم يرسيده ام من ، کدامين حادثه ديوانه ام کرد؟

 

 ولي ديگر بس است

 

 اين بازي عشق دل مستم  ، دگر حرفي ندارد

 

 به باران هم بگوييد :
 
ديگر اينجا براي شادي قلبم نبارد..!
 
shabe_mahtabi2008
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 17:29  توسط علی عزیززاده  | 

چشاتو از من نگيري

وقتي که از درد دنيا به گريه پناه مي بردم            
         وقتي که از غم غصه به گريه پناه مي بردم
 
وقتي که شبا سياهو همشون به قد يلدا                
         وقتي که من مي شکستم تو سکوت هرشبانگاه
 
وقتي که از حسرت عشق روزي صد دفه مي مردم
         وقتي که زنده بودم اما ، روز مرگو مي شمردم
 
وقتي که تمام دنيا واسه من يه قصه بودش
         وقتي که چشاي من هميشه غرق غصه بودش
 
وقتي که روزي هزار بار بارون چشام مي باريد
          وقتي که چشام مي گرييد ولي اين لبم مي خنديد
 
تو رو کم داشتم عزيزم که بياي منو بسازي
           با صداقت و با پاکي دنياي منو بسازي
 
به خدا عزيزتريني واسه من بهتريني
           واسه ي اين دل عاشق تو فرشته ي زميني
 
تو بودي گم کرده ي من ، تو شدي مرحم دردم
           تو بودي روياي نازم ، تو شدي صاحب قلبم
 
چه حس عجيبي دارم ، وقتي نگاهم به چشاته
          انگاري چشات مي دونن ، دلم افتاده به پاته
 
چشاتو از من نگيري ، که من عمري مي سوزم
            به راه رفتن تو تا ابد من چشم مي دوزم
 
بگو با من تو مي موني ؟
            اين دله ديونمو تو ، لايق خودت مي دوني ؟
 
اگه تو يه روز نباشي تو غم عشقت مي ميرم
            تا وقتي هم زنده باشم ، دل از عشقت نمي گيرم
 
علي
                                            
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:22  توسط علی عزیززاده  | 

از يک دوست (11)

دیگر نمی توانم بالهای پرنده دلم را بشکنم تا مانع پروازش بسوی تو شوم.

 

 دیگر نمی توانم غنچه را که با هزاران امید در باغ دلک روییده ، زیر خاکستر نیم افروخته جانم مدفون کنم.

 

دیگر نمی توانم آرزوهایم را همراه با بادهای پاییزی به دست فراموشی بسپارم

 

 بهار رسیده.

 

نگاه کن.

 

آیا موعد زیبای بازگشت نیست؟

 

bezan_kenar110

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 10:29  توسط علی عزیززاده  | 

از يک دوست (10)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کاش آسمان هنوز مرا آبي مي ديد

 

 کاش نواي عشق درپرتوي اتاقم مي بيچيد

 

 کاش پس از طلوع هيچ غروبي در کار نبود

 

 کاش مي شد دوباره بچه شد و از نو ساخت و عاشق نشد  

 

کاش عاشقي جرم نبود

 

 کاش گلبرگ هاي دفتر عشقم هيچ گاه پر پر نمي شدند

 

کاش بوي عطر گلبرگ هاي دفترم را همه مي فهميدند

 

کاش بودن براي زيستن معنا داشت

 

کاش همه مفهوم عشق پرستو هاي عاشق را مي فهميدند

 

 

shabe_mahtabi

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 10:25  توسط علی عزیززاده  |