پيشم رفت وبا خصمم در آميخت
هزاران فتنه وآتش برانگيخت
چو بشنيد قصه درد دلم را
چرا ديگر برايم اشك غم ريخت
منونم از دوست خوبم --- تارا
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 12:19  توسط علی عزیززاده
|
شبي لاي کتاب کهنه ام را باز خواهم کرد ميان سطرهايش بي صدا پرواز خواهم کرد
تو گفتي مي روم، غم يادگار عشقمان باشد و با غم اين دل آشفته را دمساز خواهم کرد
وسطر لحظه هاي رفتنت را باز ،خواهم خواند و با پايان تو از ابتدا ، آغاز خواهم کرد
تمام واژه هاي آتشين را دستچين کردم به چشمانت قسم بار دگر اعجاز خواهم کرد
و يکبار دگر در عمق راهم سبز خواهي شد و با تکرار تو اين بار هم من ناز خواهم کرد
و نقطه ، آخرخط ، آن کتاب شوم را بسته شبي از خاطرات کهنه ات پرواز خواهم کرد
فرستنده شعر دوست خوبم ghazale_eshgh2004
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 11:36  توسط علی عزیززاده
|
وقتي که در ظهور تو تاخير مي شود قلبي شکسته باز زمين گير مي شود
ابراز کن محبت خود را که عمر ما فرصت نمي دهد به خدا دير مي شود
باران ببار ، هرم نفس را فرو نشان خورشيد عشق باعث تبخير مي شود
زن در هجوم حادثه ، در اوج بي کسي حس کرد لحظه به لحظه دلش پير مي شود
گاهي کنار پنجره با عطر نام تو در دام هاي وسوسه زنجير مي شود
دستش نمک ندارد و هي ناز مي کند نازش بکش که زود نمک گير مي شود!
فرستنده شعر دوست خوبم ghazale_eshgh2004
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 11:21  توسط علی عزیززاده
|
لختی بخند آرام تا دل جان بگیرد آشفتگی ام با شما سامان بگیرد
خورشید شو ، خورشيد من شو ، پيش از آنکه ابري تريني باشم و باران بگيرد
آرامش چشمان تو حرفي ندارد جز اينکه مي خواهد پي اش طوفان بگيرد
من منتظر مي مانم اي گل واژه ي عشق! تا عطر تو در شعر من جان بگيرد
در خلوتم يک شب قدم بگذاري اي دوست! دلتنگيم با تو مگر پايان بگيرد
فرستنده شعر دوست خوبم ghazale_eshgh2004
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 11:9  توسط علی عزیززاده
|
زه شعله عشق هر که افروخته نیست
با اوسر سوزنی دلم دوخته نیست
گر سوخته دل نهی زما دور که ما آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست
حسين
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 12:29  توسط علی عزیززاده
|
جهان ، آلوده خواب است.
فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش ، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش
در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست
و ديوارش فرو مي خواندم در گوش:
ميان اين همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!
شب از وحشت گرانبار است.
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار:
چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست
در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟
(سهراب سپهري)
فرستنده: مهدي
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 18:2  توسط علی عزیززاده
|
آدمي بايد همه را برادر خود بداند.
"کنفوسيوس"
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 17:54  توسط علی عزیززاده
|
دوست من کسي است که مرا مي داند و براي من ارزش قائل است .
"آلبرت هوبار"
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 17:52  توسط علی عزیززاده
|
دوستي مثل اسناد کهنه است ، قدمت تاريخ آنرا قيمتي مي کند .
"يوهان ولفگانگ گوته"
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 17:49  توسط علی عزیززاده